Happy New Year
سال نو مبارک :)
سال نو مبارک :)
دوری
چه کنیم که این دل صاحبمرده (دور از جون!) ما، طاقت دوری شما دوستان قدیمی رو نداره. هی میایم یه مطلب مینویسیم، میریم واسه دو ماه دیگه! اما همین هم غنیمته!
ساختار جدید وبلاگ
قبل از هر چیزی، چون میدونم حیرت زده شدید، اجازه بدید راجع به ساختار جدید وبلاگ براتون توضیح بدم. از قالب قبلی به کلی خسته شده بودم. هم از لحاظ گرافیکیش و هم از لحاظ برنامهنویسیش. با وجود اینکه از سیستم پیشرفتهای برای دریافت نظرات استفاده میکرد، اما باز هم نتونست منو ارضا کنه. واسه همین اینبار رفتم سراغ سیستم نظرات توسط ستارهها! تو این سیستم دیگه از نظردهی به روش سنتی خبری نیست (به نظر من دیگه کسی حوصله نداره بیاد نظر بنویسه!)، فقط پایین هر مطلب پنج ستاره هست که میتونید رو هر کدوم که دوست دارید، کلیک کنید. ستاره شماره یک یعنی اینکه مطلب به نظرتون جالب نبوده و ستاره شماره پنج یعنی اینکه مطلب عالی بوده. طبق معمول همیشگی، این سیستم هم از تکنولوژی ایجکس (لطفا آنرا آژاکس تلفظ نکنید) استفاده میکند و نیازی به لود دوباره صفحه نیست. در این سیستم هم، هر نفر، برای یک مطلب خاص، فقط یکبار میتواند نظر دهد.
پس اگر از یک مطلبی خوشتون اومد، روی ستاره چهار یا پنج کلیک کنید و اگر از مطلبی هم خوشتون نیومد، روی ستاره اول یا دوم.
سرمایهگذاری
سرم دوهفتهای میشه که به شدت شلوغ شده. از شما چه پنهون، تو دو تا کار پرسود سرمایهگذاری کردم. به امید خدا، گوش شیطون کر، ببینیم قبل از تابستون میتونم کمری 2007 رو بخرم یا باید بزنم تو کار پرادو! چهار شبه سر جمع شش ساعت خوابیدم، چشام دیگه از بس قرمز شده که انگار انگشت کردن توش. دیروز واسه اولین بار بود که به یکی از مشتریهام واسه راهاندازی سایت گفتم نه.
ریاضی
داشتم بعد مدتها تو اینترنت میگشتم که به یه سایت ریاضی برخورد کردم. هر چی گشتم نتونستم ایمیل طرف رو پیدا کنم. آخه منم یه سایت ریاضی رجیستر کردم که هنوز وقت نکردم راهاندازیش کنم، اما برنامههای جالبی واسش دارم (که هیچ کدوم رو تو این سایت ندیدم). اگه کسی ایمیلی از این سایت داره به من بده. مرسی.
شغل تخصصی
بالاخره بعد از این همه سال، فهمیدم که شغل تخصصی من چیه! بر اساس شغلهایی که تو سایت SitePen هست، به من میگن Markup Master و JavaScript Guru. از لحاظ php هم حتما بهم میگن برنامهنویس دیگه!
+ بهم تبریک نمیگید واسه ساختار جدید وبلاگ (چقدر من لوسم!) -از ستارههای پایین استفاده کنید-
+ هنوز وبلاگ کار داره، تو چند روز آینده، مابقی قسمتهاش رو هم درست میکنم.
قرار قلیونی
انشاءالله! همین جوری این روزا خیلی میپرونم اینو. ما برای شما یک قرار قلیونی تدارک دیدهایم بیا و ببین. (جریان مفصل این ما رو از زبان شرتو بخوانید). راستش یکی از عللی که باعث میشه این قرار هی عقب بیفته، تنبلی ما در ایمیل زدنه! خیلی از ایمیلها میره تو junk فولدر و خیلیها هم دیر به دیر چک میکنن (دور از جون شما). دکمه reply نرمافزارهای میل بعضیها هم که انگار به طور کلی disable شده! دریغ از یک جواب. ما میخواهیم شمارهی همراهمان را بدهیم، ساعت و روز قرار را هم مشخص کنیم، بعد زنگ بزنید و محل قرار را بپرسید. این طوری به گمانم بهتر است. (نظرتون چیه؟)
در راستای راهاندازی سایت قلیونداتنت (که تولدش را هم نگرفتیم، پسرم چند ساله دیگه میگه چه بابای بیمعرفتی)، فهمیدیم که کلی از اهالی بامرام وبلاگستان شیشهای، طرفدار پروپاقرص قلیون هستند و بس. بچههای باحال کامپیوتری هم که ما خیلی عاشقشونیم، ثبتنام کردند و ما از این بابت بسی خرسندیم. اما این راستا به کنار، در راستای این بازی شب یلدا که سلمان (ما تو آرزوی دیدن این پسر موندیم هنوز، پژمان وقتی ایرانه میرهها، اما ما رو نمیبره ما هم کمی مفیوض شیم -مفیوض: فیض ببریم- اما ایرادی ندارد! به جاش میرویم و مثلا رضا یا علیرضا را میبینیم!) فهمیدیم که در وبلاگ پربرکت عصرونه نیز، اهل قلیون نیز هست. ما از همینجا به طور کاملا رسمی از حمید و نوید دعوت مینماییم افتخار دهند و در سایت قلیونداتنت اسم زیبایشان را به ثبت برسانند.
مسافرت، جنوب
شدیدا دلمان برای یک مسافرت اساسی به آبادان تنگ شده است. اما الآن وقتش نیست. ما معمولا اوج گرما (مرداد، شهریور) به آنجا میرویم و خلاصه حالیبهحولی. حسابی به یادمان سپردهایم که برویم اهواز و گناهکار کبیر را ببینیم و بشینیم پای قلیانمان!
ماشین، پژو 206
این ماشین خریدن ما هم معضل بزرگی شده است، هم برای خودمان، هم برای دوستانمان. کسی نمایشگاهی، لیزینگی چیزی سراغ ندارد ما بیاییم و به حکم وبلاگنویس بودن و کموسع بودنمان، یک ماشین قسطی (بدون هیچ گونه دردسری) برداریم. هر جا میرویم هزار تا کوفتوزهرمار ازمان میخواهند: کارمند به عنوان ضامن چندین عدد، تو صف ماندن چندیدن ماه و یک عالمه چیز دیگر که آدم را از ماشین خریدن پشیمان میکند اساسی. اگر کسی سراغ دارد یک ندا بدهد که بزرگترین ثواب را در زندگی ما کرده است.
البته یکی از دوستان (که در حال حاضر فوت شدهاند اساسی) قرار است برایمان جور کند. اما گفتم که، فوت شده است اساسی!
+ یادتان نرودها، این خیلی مهم است. بابا وبلاگستان به این بزرگی، نیاز به کمک ما به این کوچکی، ثواب دارد انصافا.
بازی شب یلدا
خیلی دارد فاز میدهد این بازی. آدم چیزهای جالبی دستگیرش میشود. مثلا اینکه بعضیها فکر میکنند ما حداقل ٣٠ سال سن داریم (واقعا؟!)، یا اینکه دیگر متوجه میشویم خانمها را آقا صدا نزنیم. یا مثلا اینکه در بعضی موارد با کسانی مشترک هستیم، مثل شماره پنج گناهکار که دقیقا مثل منه (البته من یک بار ویسکی رو تست کردم، حال نکردم، گذاشتمش کنار) و یه سری دیگه که الآن دم دست نیست بنویسمشون.
علیرضا و هدیه، ازدواجتان مبارک
بهترین خبری که تو این روزا میتونستم بشنوم و شنیدم، ازدواج علیرضا و هدیه بود. بسی خرسند شدیم و امیدواریم این زوج خوشبخت، تا آخر عمرشان نه تنها به پای هم پیر شوند، بلکه همانطور که میخواهند زندگی کنند. لامصب انگیزهای که درون آدم به وجود میآورد برای زندگی کردن، وصفنشدنی نیست. از همینجا بوسهای ما را پذیرا باشید.
+ گفتم که، این ما جریان داردها! فکر نکنید خدایی نکرده ما خودمان را میگیریم. ما روز به روز سعی میکنیم اگر بهتر نمیشویم، همان قبلی خودمان باشیم. مارمولک همیشه یکسان بوده است، از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب.
+ بازم حرف دارم، اما خودم خسته شدم. باشه برای بعد.
هیچی ندارم بگم بابت تاخیرم، هر چقدر فحشام دادید بسه! دلم برای همتون تنگ شده، قرار قلیونی رو قول میدم تو همین ماه بذارم. هنوز جای خوب گیر نیاوردم.
بهانه نوشتن، مدعو شدن به یک بازی وحشتناک (یکی ندونه فکر میکنه که جومانجیه!) بود توسط پرنسس و پارادایز. اسم این بازی «یلدا در وبلاگستان» هست که خیلی هم سادهاست و سلمان اون رو شروع کرده: باید پنج نکته از چیزهایی رو بگیم که احتمال میدیم خوانندگان وبلاگمان نمیدونند، بعد پنج نفر رو هم دعوت میکنیم. همین! پس بدون مقدمه:
۱.
من یک پسر 21 ساله هستم که به عقیده بعضیها، خیلی بزرگتر از اون چیزی که باید باشم، هستم.
۲.
تا حالا عاشق هیچ دختری نشدم (نه اینکه دوستشان نداشته باشمها)، چون نه فعلا حالوحوصلش رو دارم، نه وقتشرو، نه امکاناتش رو شاید به نوعی، عشقبازی، بدون امکانات، همه لذت واقعیش را به شما نشان نخواهد داد.
۳.
موقعهایی که حالم خیلی گرفتست و حسابی تنهام، یه قلیون میچاقم و با آهنگ «یاور همیشه مومن» داریوش تا میتونم گریه میکنم، هیچ دلیل خاصی نداره گریهکردنم، اما بعضی اوقات خیلی میچسبه.
۴.
رفتیم یه جا فال بگیرند دوستان، فال ما رو هم به زور کردن تو پاچمان! یارو گفت یه دختره هست عاشقته که تو اسمش «م» و «ف» هست! ما که عقلمون به جایی قد نداد، شما راهنمایی کنید لطفا! (نکته: من دوستدختر خارج از دنیای وبلاگستان ندارم.)
۵.
شغل اصلی من (یعنی از این طریق نون در میارم)، Web Developing هستش، یعنی سایت میسازم.
bonus
به سبک خوانندگان که تو آلبومهایشان یک bonus track هم قرار میدهند، ما هم همین کار را کردیم! قد من کوتاهه، موهام بلند و اگه وقت داشته باشم، معمولا سامورایی میبندم و لاغر اندام هم هستم. به پژمان میگن یه وجب، به من میگن نیموجب! هیکلم هم ردیفه! (تست دادمها، الکی نپروندم!).
حالا دعوت کردن پنج نفر به این بازی:
شیرین، ورونیک، راشنو، حرفهای خودمونی، چیزی میان دو فریم
به مناسبت تولد من، جشن کوچکی در کامنتهای این مطلب برپاست. بزنید، برقصید و حسابی حالوحول کنید (پوشیدن انواع لباسهای سکسی مانعی ندارد).
پن: یک جشن کوچک حضوری هم هفته دیگر برپاست، دعوتنامهها رو فرستادم، اگر کسی میخواد بیاد، اما ایمیل نگرفته، حتما بهم بگه.
به خدا هنوز زندهام!
حسابی در گیر کتابم هستم و برای همین آپدیت کردن که سهله، شام خوردن هم دارم فراموش میکنم. دومین فصل کتابم رو هم نوشتم. یکی از دوستام هم قرار شده طراحی روی جلد کتاب، و طراحیهای داخلی صفحات رو بر عهده بگیره، دوستم، قویترین گرافیستی که من تا حالا تو عمرم دیدم.
بعد از سالها رفتم تو سایت پرشینبلاگ، خواستم برم تو اکانتم. دیدم پسورد رو فراموش کردم و آدرس ایمیلی هم که اون موقعها وارد کرده بودم، الان سالهاست که منسوخ شده و توسط یاهو بسته شده. از حافظه خوبم، تونستم پسورد ایمیلم رو به خاطر بیارم (خداییش خودم کف کردم)، و خلاصه پسورد اکانت پرشینبلاگمون رو پیدا کردم. داشتم آرشیوها رو میخوندم، کلی ذوقمرگ شدم. هیچی مثل نظرات دوستات بهت حال نمیده وقتی که داری آرشیو مطالبت رو میخونی، اینکه دوستان فعلیت، اون موقعها چگونه باهات برخورد میکردند و آیا صمیمیتر شدهاند یا غریبهتر.
هرچی سعی کردم اینرو اینجا ننویسم به جان خودم نتونستم. بابا، برنامهنویس حرفهای سایت پرشینبلاگ (و احتمالا حومه!)، اسم این تکنولوژی جدید رو گذاشتن ajax، یعنی فراخوانی دادهها به صورت asynchronous، یعنی اینکه وقتی رو یه لینکی کلیک میکنی تا بره یکسری اطلاعات از یهجا دیگه بخونه، ماوس کاربر بدبخت فریز نشه، اینجوری که تو کار کردی، و ماوس هی فریز میشه با هر کلیک، از تکنولوژی sjax استفاده کردی که نه وجود خارجی داره، نه اینکه دو زار هم نمیارزه.
میترسم کمکم این ماه تموم شه و قرار وبلاگی هم پر شه! گفتم آمادگی داشته باشید.
با تمامی روشنفکریهایمان و وجود فمینیستهای مختلف دور و برمان، انصافی این جمله قشنگ بود: «یه خورده به فكر زندگی آیندهتون باشید و اینقدر از این دست به اون دست نرید چون کثیف میشید.» البته بستگی به دست هم دارهها!
راستی کسی نمیخواد داتکام شه؟ قیمتها رو دقیقا نصف کردیم :)
-و حالا بدون رقیب-
تو
به قشنگی تمامی رویاهای شیرین من
-دوستت دارم-
چندین ساعت
زیر دوش میایستم
تا آب
تنهاییهایم را بشوید
و با خود
ببرد
خانههای کوچک را بیشتر دوست دارم
زیرا تمامی خاطراتش
در یکجا خلاصه میشوند
اینجا، توی این یخچال متروک
شاید برای بار آخر باشد
آخرین بازماندههایت را هم دور میریزم
گوشتهای فاسد درون یخچال
مابقیتان را هم دور خواهم ریخت
تا یکماه دیگر همشان فاسد میشوند
خالی که شد
میروم و قایم میشوم
اینجا، توی این یخچال متروک
هیچکس پیدایم نخواهم کرد، مطمئنم