To Big
موقعی که افراد در سن 13-14 سالگی هستند، آرزو دارند زودتر بزرگ شوند.
اما موقعی که بزرگ می شوند، با خود می گویند ای کاش هیچ موقع بزرگ نمی شدم.
فکر می کنم من هم جزء همین دسته از افراد هستم.
موقعی که افراد در سن 13-14 سالگی هستند، آرزو دارند زودتر بزرگ شوند.
اما موقعی که بزرگ می شوند، با خود می گویند ای کاش هیچ موقع بزرگ نمی شدم.
فکر می کنم من هم جزء همین دسته از افراد هستم.
نمی دانم آن مال حرامی را که با لبخند به خانه ات می بری، چگونه از گلویت پایین می رود.
نکنه خدا را فراموش کرده ای؟ وجدانت را چطور؟
ادامه کار «مارمولک»
سال نو مبارک
با آمدن سال جدید و مسافرت و گردش و از این جور حرفها، این
آخرین پست در سال 82 می باشد و پست جدید، به احتمال زیاد،
روز شنبه، 15 فروردین 1383 یا همون 3 April, 2004 خواهد
بود.
در سال جدید، «مارمولک» به دومین اختصاصی خود انتقال پیدا خواهد کرد و فعالیت آن نیز، بیشتر خواهد شد و علاوه بر پستهای چندخطی درباره عشق، زندگی و ...، پستهای دیگری نیز خواهد داشت.
همچنین قرار است «مارمولک» صاحب لینکدونی شود و روزی 5-6 تا لینک مفید در آن قرار گیرد تا شما دوستان عزیز، علاوه بر مطالب وبلاگ، از آن لینکها نیز استفاده کنید.
علاوه بر فعالیتهای فوق، یکسری کارهای دیگر است که در سال جدید معرفی خواهند شد و در تابستان به اجرا در خواهند آمد. من نقشه های بسیاری برای «مارمولک» دارم :)
مطمئن باشید «نظرات» تک تک شما برای من ارزشمند است. پس بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات شما دوستان عزیز هستم.
شبها از زور بیکاری، فیلمهای شبکه دو را می بینم.
الآن می فهمم که چقدر تنها هستم.
این هم از عید، چه فایده؟
دیشب فیلم «سواران طوفان» رو دیدم.
جو زده شدم، با خودم حرکات «ابر» رو تمرین می کردم.
تازه فهمیدهام زندگی، یک loop بیشتر نیست.
با شنیدن آهنگهای Numb و Don't Stay گروه Linkin Park، به مرز دیوونگی میرسم.
مخصوصا اگر صدای speakerها بلند باشد.
خنده تلخ من از گریه غمانگیزتر است
کارم از گریه گذشته که به آن میخندم
ورقهای دفتر نقاشیام بالاخره تمام شد.
تصمیم گرفتم در دفتر نقاشی جدید، دیگر از مداد رنگی استفاده نکنم.
دوست دارم همانند آلیس، به سرزمین دیگری بروم.
سرزمینی که با این دنیای لعنتی فرق داشته باشد.
کسی هست که بخواهد همراه من بیاید؟
عشق نوعی قمار است.
اگر فوت و فنهای آن را بلد نباشی، شکست خواهی خورد.
میگوید «نمیخواهم بمیرم».
دلش را به این دنیای فانی خوش کرده است.
دوری از مارمولک، برایم سخت بود
یک جور وابستگی، همان اشتباه همیشگی
در فیلمها دیدهاید سوسکها در چند سانتیمتری چشمان زندانی حرکت میکنند
اما زندانی از خود هیچ حرکتی نشان نمیدهد
همان طور شدهام
چراغها را روشن کردهاند
هرچه به دنبال ساعت میگردم، نمیتوانم پیدایش کنم
گویا اینجا زمان، معنا را ندارد
ثانیهها جای خود را به لحظات دادهاند
شبها هیچ ستارهای در آسمان نیست
گلهای رُز قرمز به وفور در اینجا یافت میشود
دست هر کس یک قاب عکس است
دست من هم
اما من زیاد از اینجا خوشم نمیآید
میخواهم بروم
با قاب عکسم
به همراه پیرمرد سفیدپوش
به همان مقصد نامعلوم
There is no spoon
Believe the unbelievable
به بهانههای ساده خوشبختی خود مینگرد
گفتم ای فاحشه که داد به باد غرور و شرافت تو را
ناله از دلش سر داد که زر مادر فساد
گفتم لعنت به مادر معرفهی تو باد
نظرتان راجع به داستانهای تخیلی چیست؟
سه ساعت با یک سکسولوژیست
گفتگوی کاپوچینو با دکتر افتخار، سکسولوژیست انستیتو روانپزشکی تهران درباره اختلالات و سایر مسائل جنسی و نحوه برخورد با آنها
حس غریبی به من میگوید بالاخره از راه میرسی
این حس غریب حدود 100 سال است که در من وجود دارد
تعداد محدودی دعوتنامه Gmail موجود میباشد. اگر هنوز کسی Gmail ندارد، همینجا کامنت بگذارد (به ایمیلها جواب نخواهم داد).
با وجود گسترش روزافزون اینترنت و در نوع خاصتر آن، وبلاگ، نیاز به آموزشهای ساده و در عین حال کارآمد همچنان حس میشود و جایگاه ویژهای در میان مبتدیان و تازهکاران دارد.
از این رو برآن شدم که هرازچندگاهی آموزشهایی را در رابطه با وبلاگ بنویسم. نظرتان چیست؟ اگر موافق هستید، میتوانید مشکل خود را بگویید. شاید اولین آموزش جواب سوال شما باشد.
ببین عزیزم، بزرگترین دغدغهام تو زندگی اینه که
نمیدونم چرا تو شبها دامنت را از پات درنمیاری
دیگر هیچ برایم هیچ معنایی ندارد
خانم دکتر آخرین داروی شب را برایم میآورد
دیشب او را در خواب دیدم
در یکی از شهرهای قدیم مصر بودیم
کسی از دور صدایم میزند
کسی از آن سوی کوهها و دریاها
خستهام
آشفتهام
پریشانم
قبلا هم گفته بودم
-میدانی؟-
چند سالی میشود
ستارههای آسمان
-با تمام نامحدودیشان-
محدود هستند
ای کاش نامحدود مطلق بودند
راستی
سفر به خیر عزیزم
-سیگار کاپیتان بلک من را کجا گذاشتهای؟-
شیده جونمون هم رفت
with best wishes for you
افتادهام وسط اقیانوس
خیلی بزرگ است
بزرگتر از آنچه که فکرش را بکنی
حسابی سر در گمم
به هر طرف که میروم
به انتهایی نمیرسم
خواب و فرار و فراموشی، تنها چیزیست که میخواهم
من و پیرمرد سفیدپوش به درون غار رفتهایم
درون این غار همه چیز متفاوت است
-حتی تو-
خانم دکتر اغلب درباره تجربههای عاشقانه من سوال میکند
دلم یک تغییر و تحول اساسی میخواهد
کسی هست که بخواهد با همدیگر
جومانجی (Jumanji) بازی کنیم؟
ورقهای دفترچه خاطراتم را نابود میکنم
پس چرا خود خاطرات نابود نمیشوند؟
توانایی ذهن انسان ...
من شما دو تا را میکُشم!
به قول بعضیا، چشماتون خوشگل میبینه!
آبادانم!
خانم دکتر لبخند میزند
نوشته بودی شنبه صبح
اما من فکر کردم نوشتی جمعه صبح
نزدیک بود یک سری فحش بدم!
;)
قبل از هر چیز، روز پدر رو به تمامی دوستپسرهای عزیزم تبریک میگم، مخصوصا به کیوان جونم. اونهایی هم که پدر نیستن، انشاالله زودتر بشن (البته اجباری نیستها)، من هم هر کمکی از دستم بربیاد، دریغ نمیکنم!
هووووم... دیروز خیلی خوش گذشت
مخصوصا قدم زدن رو پل کارون و تندتند عرقریختن من! ;)
مرسی
دلم واسه خونمون تنگ شده، واسه خیلی چیزها تنگ شده، مثلا اذیت کردن تو هنگام چت، ساعت دوازدهونیم شب!
راستی، قالب جدیدت هم مبارک باشه، خیلی خوشگل شده، lovely شده بهقولمعروف!
ده سالهام
عاشق دخترک نه ساله همسایه میشوم
از آنجا میروند
پانزده سالهام
پیشنهاد سکس میدهد
جواب رد میدهم
هفده سالهام
دختربازی و ردوبدل شماره تلفن
چشمک میزند
میخندم و از کنارش رد میشوم
به آن دست خیابان میروم
بیستوپنج سالهام
با دخترک همدانشگاهیم، ازدواج میکنم
- اسم پسرمون چه باشد؟
: بچه نمیخواهم
بیستوهشت سالهام
با مرد دیگری ازدواج میکند
برایش آرزوی خوشبختی میکنم
به قاره دیگری میروم
گذشتهام را خیلی وقت است فراموش کردهام
سیوچهار سالهام
ویسکی، ماریجوانا
دوونیم نصفه شب است
زنگ در را میزند
محل نمیگذارم و میروم تخت میخوابم
شصتوهشت سالهام
دیگر بسام است
- ببریدش جهنم
پاک میشوم و بعد از چند سال به بهشت میروم
دارم فکر میکنم
اما شاید نه به تو
- فکرها هم از قبل انتخاب شدهاند؟
زندانی شدن
در عین آزاد بودن خیلی سخته
- حضرت x دو تا زن داشته؟
: آره، از این مردهای نامرد زیاد پیدا میشن
... اما در ماتریکس
هیچکس خالقش را پرستش نمیکند
حتی نیو
زندگی نهایتا مجموعه اعداد حقیقی است
که همه معادلات در آن جوابی ندارند
-بگذارید به سوی اعداد مختلط بروم-
باز، از آن جمعههای نفرتبار
چیزی نمانده است
دقیقا ٢٩١٠ روز دیگر
«در کوهستانم
و سرمای مطلق
تک و تنها»
به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
و بالاخره...
بازگشت
-با کولهباری پر از تجربه-
یک استکان چای داغ، تکوتنها، پشت لپتاپ. بخار چای تو نور لپتاپ معلومه، همه چراغها جز هالوژنهای آشپزخانه خاموشه، باد خیلی ترسناکی میوزه و من اصلا نمیخواهم این ترس را به درون خود راه دهم، یکی از شیشههای خانهام شکسته است و این سبب سردتر شدن هوای خانه میشود. دارم آهنگ خیانت محسن چاوشی رو گوش میکنم و یاد خیلی از خاطرات گذشته میافتم. کمی چای میخورم و حالم یه خورده سر جایش میآید...
امشب به طور وحشتناکی استثنایی است، جایت حسابی خالی.
و این هم لیست افتخارات بنده:
مثل اینکه به یک عدد وبلاگنویس با بهترین افتخارات، میخوان ریو بدن، واسه همین لیست رو دارم تکمیل میکنم!
با توجه به ایمیلهای دریافتی، بهترین افتخار اینجانب مشخص شد (با تشکر از همگان!)
«استاد دایرهدادن با دود قلیون به صورت تکحلقهای و دوحلقهای»
یه چیز جالبی که به نظرم رسید، اینه که وبلاگنویسانی که با قلیون حالوحول میکنند، یه سر برن http://ghelyoon.net و اسمشون رو ثبت کنند، این آمار برای قرار گذاشتن خیلی خوبه، فرض کنید ٣٠ تا وبلاگنویس قلیونی، پاشن برن سفرهخونه قلیون بکشن! آخ که چه حالی میده! مخصوصا اینکه ماه رمضون هم هست و این عکس علی منو بدجوری هوایی کرد.
اونایی هم که با این ایده حال کردن، لطفا یک لینک بدن، نظراتتون رو هم حتما بگین، مرسی.
آقا دوستان این چند روزه کلی هوای این بچه ما رو داشتن و ما کلی از این بابت خرسندیم و حالمون سر جاش که اومده هیچ، شدیدا هم زده بالا! امروز یه دستی بهش کشیدم، هم ظاهر سایت رو عوض کردم و هم یه چیزایی راجع به قلیون نوشتم، حتما برید بخونید. اگر هم چیزی به ذهنتون میرسه که فکر میکنید بهتر میشه، اصلا دریغ نکنید. به یک گرافیست خوشمرام هم احتیاج داریم که برای اون بالای سایت، با طرز زیبایی بنویسه «قلیان». ممنون و متشکر.
عشق
توجیهی برای هوسرانی مردان
به خدا هنوز زندهام!
حسابی در گیر کتابم هستم و برای همین آپدیت کردن که سهله، شام خوردن هم دارم فراموش میکنم. دومین فصل کتابم رو هم نوشتم. یکی از دوستام هم قرار شده طراحی روی جلد کتاب، و طراحیهای داخلی صفحات رو بر عهده بگیره، دوستم، قویترین گرافیستی که من تا حالا تو عمرم دیدم.
بعد از سالها رفتم تو سایت پرشینبلاگ، خواستم برم تو اکانتم. دیدم پسورد رو فراموش کردم و آدرس ایمیلی هم که اون موقعها وارد کرده بودم، الان سالهاست که منسوخ شده و توسط یاهو بسته شده. از حافظه خوبم، تونستم پسورد ایمیلم رو به خاطر بیارم (خداییش خودم کف کردم)، و خلاصه پسورد اکانت پرشینبلاگمون رو پیدا کردم. داشتم آرشیوها رو میخوندم، کلی ذوقمرگ شدم. هیچی مثل نظرات دوستات بهت حال نمیده وقتی که داری آرشیو مطالبت رو میخونی، اینکه دوستان فعلیت، اون موقعها چگونه باهات برخورد میکردند و آیا صمیمیتر شدهاند یا غریبهتر.
هرچی سعی کردم اینرو اینجا ننویسم به جان خودم نتونستم. بابا، برنامهنویس حرفهای سایت پرشینبلاگ (و احتمالا حومه!)، اسم این تکنولوژی جدید رو گذاشتن ajax، یعنی فراخوانی دادهها به صورت asynchronous، یعنی اینکه وقتی رو یه لینکی کلیک میکنی تا بره یکسری اطلاعات از یهجا دیگه بخونه، ماوس کاربر بدبخت فریز نشه، اینجوری که تو کار کردی، و ماوس هی فریز میشه با هر کلیک، از تکنولوژی sjax استفاده کردی که نه وجود خارجی داره، نه اینکه دو زار هم نمیارزه.
میترسم کمکم این ماه تموم شه و قرار وبلاگی هم پر شه! گفتم آمادگی داشته باشید.
با تمامی روشنفکریهایمان و وجود فمینیستهای مختلف دور و برمان، انصافی این جمله قشنگ بود: «یه خورده به فكر زندگی آیندهتون باشید و اینقدر از این دست به اون دست نرید چون کثیف میشید.» البته بستگی به دست هم دارهها!
راستی کسی نمیخواد داتکام شه؟ قیمتها رو دقیقا نصف کردیم :)
-و حالا بدون رقیب-
به مناسبت تولد من، جشن کوچکی در کامنتهای این مطلب برپاست. بزنید، برقصید و حسابی حالوحول کنید (پوشیدن انواع لباسهای سکسی مانعی ندارد).
پن: یک جشن کوچک حضوری هم هفته دیگر برپاست، دعوتنامهها رو فرستادم، اگر کسی میخواد بیاد، اما ایمیل نگرفته، حتما بهم بگه.
هیچی ندارم بگم بابت تاخیرم، هر چقدر فحشام دادید بسه! دلم برای همتون تنگ شده، قرار قلیونی رو قول میدم تو همین ماه بذارم. هنوز جای خوب گیر نیاوردم.
بهانه نوشتن، مدعو شدن به یک بازی وحشتناک (یکی ندونه فکر میکنه که جومانجیه!) بود توسط پرنسس و پارادایز. اسم این بازی «یلدا در وبلاگستان» هست که خیلی هم سادهاست و سلمان اون رو شروع کرده: باید پنج نکته از چیزهایی رو بگیم که احتمال میدیم خوانندگان وبلاگمان نمیدونند، بعد پنج نفر رو هم دعوت میکنیم. همین! پس بدون مقدمه:
۱.
من یک پسر 21 ساله هستم که به عقیده بعضیها، خیلی بزرگتر از اون چیزی که باید باشم، هستم.
۲.
تا حالا عاشق هیچ دختری نشدم (نه اینکه دوستشان نداشته باشمها)، چون نه فعلا حالوحوصلش رو دارم، نه وقتشرو، نه امکاناتش رو شاید به نوعی، عشقبازی، بدون امکانات، همه لذت واقعیش را به شما نشان نخواهد داد.
۳.
موقعهایی که حالم خیلی گرفتست و حسابی تنهام، یه قلیون میچاقم و با آهنگ «یاور همیشه مومن» داریوش تا میتونم گریه میکنم، هیچ دلیل خاصی نداره گریهکردنم، اما بعضی اوقات خیلی میچسبه.
۴.
رفتیم یه جا فال بگیرند دوستان، فال ما رو هم به زور کردن تو پاچمان! یارو گفت یه دختره هست عاشقته که تو اسمش «م» و «ف» هست! ما که عقلمون به جایی قد نداد، شما راهنمایی کنید لطفا! (نکته: من دوستدختر خارج از دنیای وبلاگستان ندارم.)
۵.
شغل اصلی من (یعنی از این طریق نون در میارم)، Web Developing هستش، یعنی سایت میسازم.
bonus
به سبک خوانندگان که تو آلبومهایشان یک bonus track هم قرار میدهند، ما هم همین کار را کردیم! قد من کوتاهه، موهام بلند و اگه وقت داشته باشم، معمولا سامورایی میبندم و لاغر اندام هم هستم. به پژمان میگن یه وجب، به من میگن نیموجب! هیکلم هم ردیفه! (تست دادمها، الکی نپروندم!).
حالا دعوت کردن پنج نفر به این بازی:
شیرین، ورونیک، راشنو، حرفهای خودمونی، چیزی میان دو فریم
قرار قلیونی
انشاءالله! همین جوری این روزا خیلی میپرونم اینو. ما برای شما یک قرار قلیونی تدارک دیدهایم بیا و ببین. (جریان مفصل این ما رو از زبان شرتو بخوانید). راستش یکی از عللی که باعث میشه این قرار هی عقب بیفته، تنبلی ما در ایمیل زدنه! خیلی از ایمیلها میره تو junk فولدر و خیلیها هم دیر به دیر چک میکنن (دور از جون شما). دکمه reply نرمافزارهای میل بعضیها هم که انگار به طور کلی disable شده! دریغ از یک جواب. ما میخواهیم شمارهی همراهمان را بدهیم، ساعت و روز قرار را هم مشخص کنیم، بعد زنگ بزنید و محل قرار را بپرسید. این طوری به گمانم بهتر است. (نظرتون چیه؟)
در راستای راهاندازی سایت قلیونداتنت (که تولدش را هم نگرفتیم، پسرم چند ساله دیگه میگه چه بابای بیمعرفتی)، فهمیدیم که کلی از اهالی بامرام وبلاگستان شیشهای، طرفدار پروپاقرص قلیون هستند و بس. بچههای باحال کامپیوتری هم که ما خیلی عاشقشونیم، ثبتنام کردند و ما از این بابت بسی خرسندیم. اما این راستا به کنار، در راستای این بازی شب یلدا که سلمان (ما تو آرزوی دیدن این پسر موندیم هنوز، پژمان وقتی ایرانه میرهها، اما ما رو نمیبره ما هم کمی مفیوض شیم -مفیوض: فیض ببریم- اما ایرادی ندارد! به جاش میرویم و مثلا رضا یا علیرضا را میبینیم!) فهمیدیم که در وبلاگ پربرکت عصرونه نیز، اهل قلیون نیز هست. ما از همینجا به طور کاملا رسمی از حمید و نوید دعوت مینماییم افتخار دهند و در سایت قلیونداتنت اسم زیبایشان را به ثبت برسانند.
مسافرت، جنوب
شدیدا دلمان برای یک مسافرت اساسی به آبادان تنگ شده است. اما الآن وقتش نیست. ما معمولا اوج گرما (مرداد، شهریور) به آنجا میرویم و خلاصه حالیبهحولی. حسابی به یادمان سپردهایم که برویم اهواز و گناهکار کبیر را ببینیم و بشینیم پای قلیانمان!
ماشین، پژو 206
این ماشین خریدن ما هم معضل بزرگی شده است، هم برای خودمان، هم برای دوستانمان. کسی نمایشگاهی، لیزینگی چیزی سراغ ندارد ما بیاییم و به حکم وبلاگنویس بودن و کموسع بودنمان، یک ماشین قسطی (بدون هیچ گونه دردسری) برداریم. هر جا میرویم هزار تا کوفتوزهرمار ازمان میخواهند: کارمند به عنوان ضامن چندین عدد، تو صف ماندن چندیدن ماه و یک عالمه چیز دیگر که آدم را از ماشین خریدن پشیمان میکند اساسی. اگر کسی سراغ دارد یک ندا بدهد که بزرگترین ثواب را در زندگی ما کرده است.
البته یکی از دوستان (که در حال حاضر فوت شدهاند اساسی) قرار است برایمان جور کند. اما گفتم که، فوت شده است اساسی!
+ یادتان نرودها، این خیلی مهم است. بابا وبلاگستان به این بزرگی، نیاز به کمک ما به این کوچکی، ثواب دارد انصافا.
بازی شب یلدا
خیلی دارد فاز میدهد این بازی. آدم چیزهای جالبی دستگیرش میشود. مثلا اینکه بعضیها فکر میکنند ما حداقل ٣٠ سال سن داریم (واقعا؟!)، یا اینکه دیگر متوجه میشویم خانمها را آقا صدا نزنیم. یا مثلا اینکه در بعضی موارد با کسانی مشترک هستیم، مثل شماره پنج گناهکار که دقیقا مثل منه (البته من یک بار ویسکی رو تست کردم، حال نکردم، گذاشتمش کنار) و یه سری دیگه که الآن دم دست نیست بنویسمشون.
علیرضا و هدیه، ازدواجتان مبارک
بهترین خبری که تو این روزا میتونستم بشنوم و شنیدم، ازدواج علیرضا و هدیه بود. بسی خرسند شدیم و امیدواریم این زوج خوشبخت، تا آخر عمرشان نه تنها به پای هم پیر شوند، بلکه همانطور که میخواهند زندگی کنند. لامصب انگیزهای که درون آدم به وجود میآورد برای زندگی کردن، وصفنشدنی نیست. از همینجا بوسهای ما را پذیرا باشید.
+ گفتم که، این ما جریان داردها! فکر نکنید خدایی نکرده ما خودمان را میگیریم. ما روز به روز سعی میکنیم اگر بهتر نمیشویم، همان قبلی خودمان باشیم. مارمولک همیشه یکسان بوده است، از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب.
+ بازم حرف دارم، اما خودم خسته شدم. باشه برای بعد.
دوری
چه کنیم که این دل صاحبمرده (دور از جون!) ما، طاقت دوری شما دوستان قدیمی رو نداره. هی میایم یه مطلب مینویسیم، میریم واسه دو ماه دیگه! اما همین هم غنیمته!
ساختار جدید وبلاگ
قبل از هر چیزی، چون میدونم حیرت زده شدید، اجازه بدید راجع به ساختار جدید وبلاگ براتون توضیح بدم. از قالب قبلی به کلی خسته شده بودم. هم از لحاظ گرافیکیش و هم از لحاظ برنامهنویسیش. با وجود اینکه از سیستم پیشرفتهای برای دریافت نظرات استفاده میکرد، اما باز هم نتونست منو ارضا کنه. واسه همین اینبار رفتم سراغ سیستم نظرات توسط ستارهها! تو این سیستم دیگه از نظردهی به روش سنتی خبری نیست (به نظر من دیگه کسی حوصله نداره بیاد نظر بنویسه!)، فقط پایین هر مطلب پنج ستاره هست که میتونید رو هر کدوم که دوست دارید، کلیک کنید. ستاره شماره یک یعنی اینکه مطلب به نظرتون جالب نبوده و ستاره شماره پنج یعنی اینکه مطلب عالی بوده. طبق معمول همیشگی، این سیستم هم از تکنولوژی ایجکس (لطفا آنرا آژاکس تلفظ نکنید) استفاده میکند و نیازی به لود دوباره صفحه نیست. در این سیستم هم، هر نفر، برای یک مطلب خاص، فقط یکبار میتواند نظر دهد.
پس اگر از یک مطلبی خوشتون اومد، روی ستاره چهار یا پنج کلیک کنید و اگر از مطلبی هم خوشتون نیومد، روی ستاره اول یا دوم.
سرمایهگذاری
سرم دوهفتهای میشه که به شدت شلوغ شده. از شما چه پنهون، تو دو تا کار پرسود سرمایهگذاری کردم. به امید خدا، گوش شیطون کر، ببینیم قبل از تابستون میتونم کمری 2007 رو بخرم یا باید بزنم تو کار پرادو! چهار شبه سر جمع شش ساعت خوابیدم، چشام دیگه از بس قرمز شده که انگار انگشت کردن توش. دیروز واسه اولین بار بود که به یکی از مشتریهام واسه راهاندازی سایت گفتم نه.
ریاضی
داشتم بعد مدتها تو اینترنت میگشتم که به یه سایت ریاضی برخورد کردم. هر چی گشتم نتونستم ایمیل طرف رو پیدا کنم. آخه منم یه سایت ریاضی رجیستر کردم که هنوز وقت نکردم راهاندازیش کنم، اما برنامههای جالبی واسش دارم (که هیچ کدوم رو تو این سایت ندیدم). اگه کسی ایمیلی از این سایت داره به من بده. مرسی.
شغل تخصصی
بالاخره بعد از این همه سال، فهمیدم که شغل تخصصی من چیه! بر اساس شغلهایی که تو سایت SitePen هست، به من میگن Markup Master و JavaScript Guru. از لحاظ php هم حتما بهم میگن برنامهنویس دیگه!
+ بهم تبریک نمیگید واسه ساختار جدید وبلاگ (چقدر من لوسم!) -از ستارههای پایین استفاده کنید-
+ هنوز وبلاگ کار داره، تو چند روز آینده، مابقی قسمتهاش رو هم درست میکنم.
سال نو مبارک :)
This page contains an archive of all entries posted to مارمولک in the Daily category. They are listed from oldest to newest.
Computer is the previous category.
Love is the next category.
Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.